یه روزی همون که می خواستی می شه
یه روزی همون خدای مهربون واسه مرغ آرزوت پر می کشه
دل من تو تنها نیستی
دل من نگو از تنهایی و دلواپسی
قصه های غصه هات تموم می شه
صبر کن یه روزی , یه جایی , یه کسی
صبر کن دنیا کوچیکه دل من
یه روزی بهاری می شه این خزون
دل من چشماتو وا کن و ببین
ستاره میاد رو بوم آسمون
یه کسی هست که تو رو باور می کنه
یه کسی هست که غصه هاتو فهمیده
یه روزی دستاتو آروم می گیره
یه جوری راهو بهت نشون می ده
دیگه تنها نمی مونی دل من
نگو از تنهایی و دلواپسی
قصه های غصه هات تموم می شه
صبر کن یه روزی , یه جایی , یه کسی
خدایا شکرت
میبینید خدا چقدر مهربونه
هر چیزی ازش بخواید بهتون میده
خدایا هزار مرتبه شکر

یادش بخیر!تو بودی و من وقصه دخترک نارنج و ترنج.
من بودم و تو و ذوق زدگی نگات وقتی که می شنیدی:
پسرا شیرن،مثل شمشیرن دخترا موشن،مثل خرگوشن
من و تو بودیم و کوچه و همسایگی و شمشاد...
وحالا!من و تو هستیم و شرم قشنگ یک سلام!
می زند باز به تخته مبصر
بچه ها گوش کنید
این صدای تپش پای معلم باشد
که به سالن پیچید
می شود نبض تپشهای دلش را انگار
از صدای قدمش گوش کنید
از فراسوی حضور
ماورای دیوار
یکنفر برخیزد
واژه سبز معلم را خوب
از برای همه توصیف کند
“مرتضی” گفت:
معلم چو شمع
زَنــَد آتش به دل خویشتن و می سوزد
و نمایانگر راهی است پُر از سوزش و عشق
که مسیــرش
بوی توحید دهد
می زند به تخته مبصر
بچه ها گوش کنید
این صدای تپش پای معلم باشد
همه اماده و بر پا باشید
و معلم آمد
و چه زیبا می خواند
شعر آزادگی و عشق و وفا
بچه ها !
درس امروز این است
زندگی گر که خدائی باشد
مثل یک شعر قشنگ شیرین است.
حمیدرضا مازندرانی
چیزی که به ذهن من می رسد این است
این است زندگی
سیری در اقیانوس درون
کشف جزیره ای بعد جزیره ای
و گاهی
سفر به اعماق آن
دیدن نادیدنی ها
و شنیدن ناگفتنی ها
درخشش آفتاب بامدادی فطر بر آینه جلایافته دلهاتان مبارک باد![]()
![]()
![]()
عیدتان فرخنده![]()
![]()
![]()
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست
به نام بخشنده بی همتا
باز هم پس از یک سال رسیدیم به روزهایی که
شاید بوی ریا نمی آید
بوی خدا می آید
صدای ربنا می آید
صدای الغوث می آید
صدای یا رب یا رب
صدای موذن صدای قرآن
بوی سحر بوی افطار
نیایش عبادت اشک توبه اطاعت
شیطان در زنجیر می شود
آری بوی خدا می آید
صدای صلوات
واقعا چه زیباست روزه داری
یکی شدن و همه برای یکی شدن
دعوت به سفره و مهمانی خدا
مهمانی خدا با مهمانی همه فرق می کند
گرسنگی زیبا می شود تشنگی پاداش دارد
همه راستگو می شوند
با من اكنون چه نشستنها،خاموشيها،
با تو اكنون چه فراموشيهاست .
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد !
من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي،
- خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز بر پانكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم .
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر ميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمندون
- آويزد
*****
دشتها نام تو را مي گويند .
كوهها شعر مرا مي خوانند .
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد وخواند .
در من اين جلوه اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟
در من اين شعله عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟
حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !
سخن از مهر من وجور تو نيست .
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
...
*****
سينه ام آينه اي ست،
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .
...
من چه مي گويم،آه ...
با تو اكنون چه فراموشيها؛
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .
تو مپندار كه خاموشي من،
هست برهان فراموشي من .
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برميخيزند

بنشست در برابر من
بعد از چه سالهای صبوری
بعد از هزار سال
دوری
دیدم هنوز هم
آبش به جوی جوانی ست
دیدم
تندیس جاودانی حسن است
زیباتر از همیشه
زیبای جاودانی ست
اما درون سینه من
حتی هنوز گرچه دلی می تپد ولی
در طول سالیان که چه بر من رفت
با این دل شکسته
آرام نا نشسته دمی
سر کرده ام به صبوری
خو کرده ام به حسرت دوری
پاییز عمر من اینک قدم زنان
در بستر زمانه گذر دارد
آه ای سموم سرد زمستان
بر نیمسوز شمع وجود من
آیا چه وقت می گذاری
پس کدام وقت ؟
هر چند
حتی هنوز هم
او آیتی ست
بر من هر آنچه رفت ز جورش
حکایتی ست
این شعر این پریشان
کز خامه روی بستر کاغذ فروچکد
هرگز گمان مدار که نقش شکایتی ست
تنها
کز ما به جای ماند
این هم روایتی است
بدانید
حتی هنوز هم
او شاهکار خداوند است
یعنی که آیتی ست

